داستان طوطی و بازرگان را بدانجا رسانیدیم که بازرگان پس از بازگش از سفر ماجرای مردن آن طوطی در هند را برای طوطی اش تعریف نمود که ناگاه طوطی خود نیز افتاد و مرد و بار دیگر مرد بازرگان را گریه و شیون فرا گرفت.
پس از این قسمت مولانا به زیبائی فضای داستان را به شکلی روایتگرانه به سمت ناله و فغان مرد بازرگان می برد که چگونه از نبود طوطی خود در رنج است
پس از این مولانا سخنان خود را در باب رمز گشائی عناصر داستان آغاز نموده و مطرح می نماید
طوطیى کاید ز وحى آواز
او پیش از آغاز وجود آغاز او
اندرون تست آن طوطى نهان
عکس او را دیده تو بر این و آن
مى برد شادیت را، تو شاد از او
مى پذیرى ظلم را, چون داد از او
اى که جان از بهر تن میسوختى
سوختى جان را و تن افروختى
اى دریغا اى دریغا اى دریغ
کانچنان ماهى نهان شد زیر میغ
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش، جز دیدار من
خوش نشین اى قافیه اندیش من
قافیه ى دولت تویى در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشى از آن
صوت چه بود؟ خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بى این هر سه با تو دم زنم
مى شود صیاد، مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بى دلان را دلبران جسته به جان
جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدى اش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب هم جوید به عالم تشنگان
چونکه عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت میدهد تو گوش باش
اى حیات عاشقان در مردگى
دل نیابى جز که در دل بردگى
غرق عشقى ام, که غرق است اندر
این عشق هاى اولین و آخرین
سپاسگزارم
خمش