مولوی و اندیشه تسامح و تساهل
از مهدی امین رضوی
از بدو تاریخ ادیان به طور عام و اسلام به طور خاص، دو شیوه متمایز و گاه متضاد در باب تبیین، تتبع و تفسیر دین وجود داشته است: درک فقها، از سوئی، و درک حکما از سوی دیگر. درک صرفاً فقهی از دین همچون مذاهب اربعۀ تسنن و یا فقه جعفری، غزالیوارانه، دین را مجموعهای از قوانین الهی میداند که متعبداً باید از آنها پیروی کرد. هم در مذاهب فقهی اهل تسنن که در آنها باب تفسیر بسته است و هم در فقه جعفری، عموماً، شارحانِ حقیقتِ شرع، سنت تقلید و تعبد را برای دیگران به ارث گذاشتهاند. درک صرفاً فقاهتی از دین استنباطی از اسلام را پدید آورده که اصلبین، جزمینگر و خشکاندیش است، و از آن رو که اجرای مجموعه قوانین شرعی را شرط لازم و کافی دینداری میداند، تساهل و تسامح در حیطۀ دین را بر نمیتابد.
در مقابل درک فقها از دین، طیف وسیعی از اهل تفکر و تعقل هستند که بینش خود را درک حِکمی از اسلام میدانند. این گروه متشکل از صوفیان، عارفان، متکلمان و فیلسوفان، دین را حقیقتی چند بُعدی، قابل قبض و بسط و تفسیر و تأویل میدانند. آنچه مغزِ نغزِ بینشِ حِکمی را از درک صرفاً فقاهتی از دینِ جدا میکند آن است که حکما اگر چه حقیقت غائی را ثابت و پایدار میدانند، درک و بینش بشر از این حقیقت را مختوم نمیپندارند، که به قول حافظ:
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید
تضاد و عناد تاریخی این دو استنباط از اسلام که در فتاوی فقها از صدر اسلام تا هم اکنون دیده میشود، به شهادت حلاّج وسهروردی و تکفیر متصوفه و عرفا و فلاسفهای چون ابن سینا و ملاصدرا منجر شده است.
در این مختصر، نگارنده بر آن است که مبانی فلسفی اندیشۀ تساهل و تسامح و بردباری را از دیدگاه مولانا جلالالدین و با توجه به اصول معرفت شناسی بررسی کند.
از قدیم، رسم چنین بوده است که مولانا را صرفاً شاعری صوفی و فردی بدانند که نه تنها به تفکر استدلالی عنایتی ندارد، بلکه فلسفه را نیز به استهزاء میگیرد و فیلسوفان را «استدلالیان» میخواند و بر آنان خرده میگیرد که بر پای چوبین بیتمکین تکیه کردهاند. گرچه به اعتبار ظاهر، راست است که جلالالدین محمد به حکمت یونانی هیچ التفاتی نداشته، اشتباه است اگر از کنار مفاهیم فلسفی پرمغزی که در ژرفای اقیانوس اندیشۀ او جای دارد به غفلت بگذریم. چشم آموزش یافتۀ هر فیلسوفی که مثنوی و دیوان شمس را بخواند، به آسانی میتواند بیشتر موضوعات و مباحث فلسفیای را بیابد که مولانا ضمن تمثیلها و در سراسر اشعار خود پراکنده و به صورت غیرمنتظم و مشایی مطرح ساخته است.
مولانا جلالالدین بلخی، ضمن آن که معتقد است آدمیزادگان نمیتوانند حقیقت مطلق را بشناسند، دیدگان ما را بر این واقعیت میگشاید که علم و ادراک آدمی از حقیقت دین نسبی است. بیان خواهیم کرد که بحث مولانا بر سر این نکته است که تنها مطلق میتواند مطلق را به صورت مطلق بشناسد. به عبارت دیگر، غیرمطلق قادر نیست مطلق را درک کند. نتیجۀ درک نسبی از حقیقت دینی، بردباری، احترام و معرفتشناسی توام با فروتنی است. این فروتنی معرفتشناسانه را خیام چنین توصیف میکند:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتوگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
و خلاف چنین درکی حِکمی ادعایی است عیسیگونه که "راه منم، حقیقت منم، حیات منم." بهتر است از این مقدمات بگذریم و تحلیل خود را آغاز کنیم. دربارۀ این موضوع که آدمی چگونه میتواند به حقیقت دست یابد، در حوزه معرفتشناسی، چندین نظریه وجود دارد که عبارتند از:
1. ادراک
2. تقلید
3. منطق و عقل
4. کشف و شهود
برای مطالعه ی مطلب بر روی ادامه ی مطلب کلیک بنمائید
برای مطالعه ی مطلب بر روی ادامه ی مطلب کلیک بنمائید