‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

شيرزني خوش صدا و گشاده دست

شيرزني خوش صدا و گشاده دست
1284 - 1338 خورشيدي


قمر در کودکي پدر و مادرش را از دست داد و با مادر بزرگ خود زندگي مي کرد. نزديکي با مادربزرگ که خواننده اشعار مذهبي بود نخستين انگيزهً رغبت او به خواندن شد. ابتدا نزد يک معلم گمنام و همچنان ناشناخته، به فراگيري آواز پرداخت و پس از آن با مرتضي ني داود آشنائـي پيدا کرد. راهيابي به محضر اين استاد از يک سو قمر را با رديف موسيقي ملي آشنا کرد و از سوي ديگر راهش را براي کسب تجربيات بعدي از استادان ديگر هموار ساخت. مرتضي ني داود درباره نخستين برخود خود با قمر چينين مي گويد که: " ... اولين بار که قمر را ديدم سنش خيلي کم بود. در حدود هفده يا هجده سال داشت. اين ديدار در محفلي پيش آمد که من هم به آن دعوت شده بودم. يکي از حاضران ساز مي زد ولي من هيچ از طرز نواختنش خوشم نيامد. اما همين که قمر شروع به خواندن کرد به واقعيت عجيبي پي بردم. صداي اين خانم جوان به قدري نيرومند و رسا بود که نمي شد باور کرد ... " همين آشنائي نخستين بود که پس از دو سال پاي قمر را به کلاس ني داود باز کرد. کار پيشرفت قمر در مدتي کوتاه به آنجا رسيد که کمپاني " هيزماسترزويس " به خاطر ضبط صداي او دستگاه صفحه پر کني به تهران آورد. بعد از آن کمپاني "پوليفون" هم آمد و کمپاني هاي ديگر و به قول ني داود، قمر اين همه اهميت پيدا کرده بود.
قمرالملوک وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود ولي بي ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه تر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي مي پرداخت گرفتار طعن و لعن مي شد ولي مجازات زن موسيقي پرداز " سنگسار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پرده اي به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن " بي حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود... ". او نخستين زني بود که بعد از قرةالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. و مي گفت: 

مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم
زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم

قمر نخستين کنسرت خود را در سال 1303 برگزار کرد. روز بعد کلا نتري از او تعهد گرفت که بي حجاب کنسرت ندهد. گشايش راديو به سال 1319 بزرگترين تکيه گاه قمر و هنرمندان همزمان او بود. مردم توانستند در سطحي گسترده تر با او رابطه برقرار سازند. رابطه اي که به زودي به پيوندي ناگسستني تبديل شد. ديگر همهً گوش ها تشنه صداي مخملي قمر شده بود. قمر ديگر به اوج شهرت رسيده بود و بزرگان شعر و ادب و موسيقي براي ديدارش و بهره گيري از صداي يکتايش سرودست مي شکستند.. تيمورتاش وزير دربار عاشق دلخستهً او بود، عارف قزويني شيفته و مجذوب او شده بود و ايرج ميرزا با وجود خوبرويان ديگرش دل در گرو عشق قمر داشت. 

قمر نيز مانند عارف درويش بود. از گردآوري زر و سيم پرهيز مي کرد و به اصطلاح اهل فن گردآوري، از (عقل معاش) بي بهره بود. درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به دست نيامده از دست مي داد. اندرزهاي مشفقانهً دوستان نيز در او مؤثر نيفتاد و حتي در هنگام تنگدستي نيز گشاده دستي را از دست نمي نهاد.. قمرالملوک وزيري در سالهاي آخر عمر در اتاقي که فرش نداشت زندگي مي کرد. به شدت بيمار بود. حتي کسي را نداشت که برايش غذا بپزد. نورعلي برومند و حسين ضربي همت کردند و دوستداران قمر براي او پولي جمع کردند که حدود 12 هزار تومان شد تا خانه اي در تهران پارس بخرد. پول را به قمر دادند و چند روز بعد بديدار او رفتند که او را ياري کنند تار خانه را بخرد، معلوم شد تمام آن پول را به بچه يتيمي داده که قمر سرپرستي او را بر عهده داشته است تا براي خود خانه اي بخرد و پس از قمر در آن خانه زندگي کند. قمر چند روز بعد به علت سکته مغزی فوت کرد.. استاد محمد حسين شهريار غزل زيبائي دارد درباره قمر که چنين است:

از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد 
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاشت
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت 
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق 
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم 
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا 
جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش 
همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش 
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما 
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام 
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود 
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد 
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

درویش

غلامحسین درویش معروف به درویش خان از نوابغ موسیقی سدۀ اخیر است. وی هنرمندی خلّاق با سلیقه و ظریف و نوازنده ای ماهر و چیره دست بود. وی در سال 1251 به دنیا آمد پدرش حاجی بشیر نام داشت که از اهالی طالقان بود و سه تار مینواخت. از آنجایی که شوق فرزندش را در یاد گیری موسیقی دریافت وی را به موزیک دارالفنون سپرد.
غلامحسین در آنجا خط موسیقی را فرا گرفت و در آنجا به یاد گیری سازهای بادی و طبل پرداخت. از آنجا که پدرش همه را درویش خطاب میکرد بعدها غلامحسین نیز به درویش معروف شد. بعدها وی به خدمت استادان یگانۀ تار آن دوران میرزا حسینقلی و میرزا عبدالله رسید و نوازندگی تار و سه تار را نزد ایشان فرا گرفت. در آن دوران نوازندگان به دو دسته تقسیم می شدند.
دستۀ اوّل نوازندگان و هنرمندان توانایی بودند که جذب دربار شاهان و شاهزادگان می شدند و دستۀ دوّم نوازندگان معمولی و کم سوادی بودند دوره گرد و پیشۀ مطربی پیش می گرفتند و نزد مردم از طبقه و منزلت خوبی بر خوردار نبودند.
درویش نیز در آن دوران مورد توجّه شعاع السلطنه فرزند مظفرالدین شاه قرار گرفت. و هنگامیکه شاهزاده والی فارس گردید درویش خان هم جزو همراهان والی به شیراز رفت.
شبی در شیراز درویش خان به دعوت یکی از بزرگان در مجلسی ساز مینوازد که والی فارس از این عمل درویش خان بر آشفته میشود که چرا نوازندۀ خاص او در جای دیگری ساز نواخته درویش خان را احضار میکند و دستور میدهد تا انگشتان او را قطع کنند.
درویش خان از شیراز میگریزد و به تهران می آید و کلاس موسیقی در تهران دایر میکند. شعاع السلطنه دوباره درویش را احضار میکند امّا این بار درویش خان به سفارت انگلیس پناهنده میشود و وقتی همسر سفیر انگلیس از درویش میخواهد که ساز بنوازد درویش نیز قطعاتی از موسیقی اروپا را اجرا میکند که وی را خوش می آید و همراه وی با پیانو همراهی میکند، و بعد نیز وساطت میکند و درویش از بند اسارت شعاع السلطنه خارج میشود و این همان چیزی بوده است که درویش خان همواره آرزویش را داشته است. هنرمندی آزاد و رها بدون هیچ قید و بندی بتواند به کارهای هنریش بپردازد. پس از این درویش به سلک دراویش صفائی و ظهیرالدوله سر می سپرد.
درویش در نواختن تار دست داشت. تا آن زمان تار دارای پنج سیم (دو سیم سفید، دوسیم زرد، و یک سیم بم) بود و درویش از روی سه‌تار به فکر افتاد سیم دیگری به تار بیفزاید و از آن هنگام تار دارای شش سیم شد.
درویش در زمان تحصیل در مدرسهً موزیک نظام که تحت نظر لومر اداره می‌شد متوجه یکنواخت بودن موسیقی ایرانی شد، به این جهت آواز را که تا آن زمان بدون ضرب و طولانی بود، خلاصه کرد و به صورت ضربی در آورد و علاوه بر «درآمد» که پیش از آواز نواخته می‌شد قطعهً ضربی دیگری به نام پیش درآمد به آن افزود.
درشکهٔ این استاد کم‌نظیر موسیقی ایران در شب چهارشنبه، دوم آذرماه ۱۳۰۵ هجری خورشیدی، هنگامی که از منزل یکی از دوستان به خانه می‌رفت با خودرویی تصادف کرد و بر اثر ضربه‌ای که بر سر او وارد آمد، چنان به سختی آسیب دید که در دم جان سپرد. درویش‌خان را نخستین قربانی سوانح رانندگی در ایران می‌دانند.